![]() |
![]() |
|
| روز نامه |
|
چه فکر ميکني , که بادبان شکسته زورق به گل نشسته اي است زندگي ؟ در اين خراب ريخته, که رنگ عافيت از او گريخته, به بن رسيده راه بسته اي است زندگي ؟ چه سهمناک بود سيل حادثه. که همچو اژدها دهان گشود . زمين و آسمان ز هم گسيخت. ستاره خوشه خوشه ريخت.و آفتاب در کبود دره هاي آب غرق شد. هوا بد است. تو با کدام باد ميروي؟ چه ابر تيره اي گرفته سينه تو را , که با هزار سال بارش شبانه روز هم ,دل تو وا نميشود؟ تو از هزاره هاي دور آمدي. در اين درازناي خونفشان, به هر قدم نشان نقش پاي توست. در اين درشتناک ديولاخ ,ز هر طرف طنين گامهاي ره گشاي توست.بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام ,به خون نوشته نامه ي وفاي توست. به گوش بيستون هنوز صداي تيشه هاي توست. چه تازيانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود!چه دارها که از تو گشت سربلند! زهي شکوه قامت بلند عشق,که استوار ماند در هجوم هر گزند. نگاه کن آن بلند دور, آن سپيده , آن شکوفه زار انفجار نور, کهرباي آرزوست! سپيده اي که جان آدمي هماره در هواي اوست! به بوي يک نفس در آن زلال دم زدن ,سزد اگر هزار بار, بيفتي از نشيب راه و باز رو نهي به آن فراز. چه فکر ميکني ؟ جهان چو آبگينه ي شکسته ايست که سرو راست هم در او شکسته مينمايدت.چنان نشسته کوه در کمين دره هاي اين فروغ تنگ , که راه بسته مينمايدت. زمان بيکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج. به پاي او دمي است اين درنگ درد و رنج. به سان رود که در نشيب دره سر به سنگ ميزند رونده باش. اميد هيچ معجزي ز مرده نيست. زنده باش!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 0:39 توسط مونا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| ... |
استدعا می شود برای هر گونه برداشت و نقل قول از این وبلاگ نام ماخذ ذکر شود.
|
|
RSS
|